تبليغاتX
کشکول
 

 

سلام

 

ام روز اومدم بگم که دارم میرم مسافرت

 

البته از ام شب

 

به مدت یه هفته

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 7:15  توسط من  | 

 

 

مادر به اشک روضه مرا شیر داده است

 

گرچه به شیر آب کرده ولی سود با من است

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 7:37  توسط من  | 

 

آن ظهر عطشناک عجب غوغا کرد

آن مرد که نام کوچکش اصغر بود

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 7:20  توسط من  | 

 

 

باز محرم شد و دلها شکست

از غم زینب دل زهرا شکست

باز محرم شد و لب تشنه شد

از عطش خاک کمرها شکست

آب در این تشنگی از خود گذشت

دجله به خون شد دل صحرا شکست

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 9:17  توسط من  | 

 

 

 

 

بر گوش جانم می رسد آوای زنگ قافله

 

این قافله تا کربلا دیگر ندارد فاصله

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 8:33  توسط من  | 

 

 

" بزرگترین عیب آن است که آنچه خود دارای آن هستی بر دیگران عیب شماری "

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 7:29  توسط من  | 

 

سلام

 

" هنگامیکه مقدمات نعمتها به شما می رسد

دنباله ی آنرا به واسطه کمی شکر گزاری از خود دور نسازید "

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 7:21  توسط من  | 

سلام

 

من امروز اومدم كه فال حافظ بنويسم

 

سالها پيروي مذهب رندان كردم

تا به فتواي خرد حرص به زندان كردم

من به سر منزل عنقا نه به خود بردم راه

قطع اين مرحله با مرغ سليمان كردم

....

نقش مستوري و مستي نه به دست من و توست

آنچه سلطان ازل گفت بكن آن كردم

...

گر به ديوان غزل صدر نشينم چه عجب

سالها بندگي صاحب ديوان كردم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 9:47  توسط من  | 

 

 

گاهی گمان نمیکنی

ولی می شود

گاهی نمی شود

نمی شود که نمی شود

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است

گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود

گاهی گدای گدای گدایی

و بخت نیست

گاهی تمام شهر گدای تو می شود

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 9:5  توسط من  | 

 

 

سالها پیروی مذهب رندان کردم

تا به فتوای خرد حرص به زندان کردم

من به سر منزل عنقا نه به خودم بردم راه

قطع این مرحله با مرغ سلیمان کردم

...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 12:20  توسط من  | 

 

 

خدایا اگر عشق آیین هستی است

باید آنرا آموخت

 تا خوبیها و زیباییها را شناخت

 و با روشنی ها دلی پاک و روشن ساخت

که

 دل آیینه همه دیدار هاست

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 11:47  توسط من  | 

 

جوزا نهاد سحر حمایل برابرم

یعنی غلام شاهم و سوگند میخورم

ساقی بیا که از مدد بخت کارساز

کامی که خواستم ز خدا شد میسرم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 7:19  توسط من  | 

 

 

لباس یاس بر تن کرد زهرا

کنار دست او بنشست مولا

محمد خطبه خواند زهرا بلی گفت

غلط گفتم "بلی" نه "یا علی" گفت

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 7:16  توسط من  | 

کشتي را در خشکي مي سازند نه بر دريا

 

اما بر دريا سوار مي شوند نه در خشکي

 

 

دنيا خشکي است

 

آخرت دريا

 

نماز و روزه و حج و حجاب و ساير آداب دين همان کشتي

و آنان که اين آداب را مرام خود قرار مي دهند چون نوح

 ...

...

و نوح را مسخره مي کردند

و او در دل مي سوخت اما مي ساخت

و خدا هم مي گفت بساز!!

 

واصنع الفلک

 

ای نوح

کشتی بساز 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 13:40  توسط من  |