سلام
ام روز اومدم بگم که دارم میرم مسافرت
البته از ام شب
به مدت یه هفته
مادر به اشک روضه مرا شیر داده است
گرچه به شیر آب کرده ولی سود با من است
آن ظهر عطشناک عجب غوغا کرد
آن مرد که نام کوچکش اصغر بود
باز محرم شد و دلها شکست
از غم زینب دل زهرا شکست
باز محرم شد و لب تشنه شد
از عطش خاک کمرها شکست
آب در این تشنگی از خود گذشت
دجله به خون شد دل صحرا شکست
بر گوش جانم می رسد آوای زنگ قافله
این قافله تا کربلا دیگر ندارد فاصله
" بزرگترین عیب آن است که آنچه خود دارای آن هستی بر دیگران عیب شماری "
سلام
" هنگامیکه مقدمات نعمتها به شما می رسد
دنباله ی آنرا به واسطه کمی شکر گزاری از خود دور نسازید "
من امروز اومدم كه فال حافظ بنويسم
سالها پيروي مذهب رندان كردم
تا به فتواي خرد حرص به زندان كردم
من به سر منزل عنقا نه به خود بردم راه
قطع اين مرحله با مرغ سليمان كردم
....
نقش مستوري و مستي نه به دست من و توست
آنچه سلطان ازل گفت بكن آن كردم
...
گر به ديوان غزل صدر نشينم چه عجب
سالها بندگي صاحب ديوان كردم
گاهی گمان نمیکنی
ولی می شود
گاهی نمی شود
نمی شود که نمی شود
گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود
گاهی گدای گدای گدایی
و بخت نیست
گاهی تمام شهر گدای تو می شود
سالها پیروی مذهب رندان کردم
تا به فتوای خرد حرص به زندان کردم
من به سر منزل عنقا نه به خودم بردم راه
قطع این مرحله با مرغ سلیمان کردم
...
خدایا اگر عشق آیین هستی است
باید آنرا آموخت
تا خوبیها و زیباییها را شناخت
و با روشنی ها دلی پاک و روشن ساخت
که
دل آیینه همه دیدار هاست
جوزا نهاد سحر حمایل برابرم
یعنی غلام شاهم و سوگند میخورم
ساقی بیا که از مدد بخت کارساز
کامی که خواستم ز خدا شد میسرم
لباس یاس بر تن کرد زهرا
کنار دست او بنشست مولا
محمد خطبه خواند زهرا بلی گفت
غلط گفتم "بلی" نه "یا علی" گفت
کشتي را در خشکي مي سازند نه بر دريا
اما بر دريا سوار مي شوند نه در خشکي
دنيا خشکي است
آخرت دريا
نماز و روزه و حج و حجاب و ساير آداب دين همان کشتي
و آنان که اين آداب را مرام خود قرار مي دهند چون نوح
...
...
و نوح را مسخره مي کردند
و او در دل مي سوخت اما مي ساخت
و خدا هم مي گفت بساز!!
واصنع الفلک
ای نوح
کشتی بساز